{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

4

دو روزی گذشته بود... چقدر دیگه باید تحمل میکردم؟ این قراره تا ابد زندگی من باشه؟
تصور کن... کل زندگی و تمام مدت گوشه ای افتاده ای و هیچ حرکتی نمیتوانی بکنی. مغزت حتی اگر جواب را بداند پاسخ سوالاتت را به تو نمی‌دهد. مثل مرد ثروتمندی میشوی که‌ خزانه ای پر از طلا و جواهرات داری ولی افسوس که در آن قفل است و فقط وقتی کسی از تو کمک مالی بخواهد میتوانی قفل در را باز کنی و از طلا هایت به آن فرد بدی. در اصل اسم خزانه مال تو است ولی تو هیچ وقت نمی‌توانی از آن استفاده کنی... این مناسب ترین تشبیه برای حالت من بود.
من حتی اسمی هم ندارم....FRIW13... این منم؟... این اسم.. واقعا... متعلق به منه؟....

قلبم درد میکرد ولی حتی نمی‌توانستم اشک بریزم. روحی بودم که در بدن سربازی با نام ربات گرفتار شده بودم....
من به معنای واقعی کلمه هیچ قدرتی نداشتم... فقط تماشاگر بودم.... من حتی می‌تونستم این تن رو بدنم حساب کنم؟؟... هربار که به وضعیت خفت‌بارم فکر میکردم احساس عصبانیت از انسان هایی که این بدن رو برام ساختن به جانم میفتاد.
حالم از همتون به هم میخوره... ازتون متنفرم... بمیرید... متنفرم...متنفرم...متنفرم..از همتون... *متنفرم*
این ها تفکرات عجیبی بود که در ذهنم شناور بودند.
من تازه به وجود آمده بودم و آنقدر حس تنفر رو از یک موجود احساس میکردم. من برای اونا چیم؟ یک بدل؟ یک وسیله؟ سرباز؟ پس اونا فقط برای خودشون منو تو این بدن گرفتار کردن؟ اونا... روحم رو اینجوری دارن عذاب میدن؟

از وقتی چشم باز کرده بودم احساس عصبانیت زیادی نسبت به اونها داشتم ولی کنترلشون میکردم... ولی اینبار... من از هر دفعه عصبانی تر بودم.... من احساس پرنده ای رو داشتم که در قفسی گیر افتاده بود و ناامیدانه برای آزادی و پرواز در هوای تازه تقلا می‌کرد.

متنفرم...ازشون متنفرم...ازشون متنفرم...ازشون متنفرم...
در حالی که این جمله رو دائم تو ذهنم ناخواسته تکرار میکردم متوجه بالا رفتن دمای سرم شدم، سیم هایی که به سرم متصل بودند به مانیتوری وصل میشدند که نوشته های عجیبی رویش داشت، نوشته هایی همچون کدنویسی. با داغ شدن سرم آن کد های سبز رنگ روی مانیتور شروع به تغییر و قرمز رنگ شدن کردند، هشداری به صدا در آمد. در آن لحظه برای لحظه ای آزادی را احساس کردم.
تا الان فقط می‌توانستم در افکارم صحبت کنم ولی برای اولین بار تو این بدن... به خواسته خودم... دهان باز کردم و جمله ای را به زبان آوردم.


*از انسان ها متنفرم*
دیدگاه ها (۶)

۳۲

بعد مدت های مدیدی زنده گشتممم.تصمیم گرفتم فعالیتم رو به یه ش...

۳

۲۳

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط